به سايت فارغ التحصیلان ورودی سال 1378 دانشکده برق و کامپيوتر دانشگاه صنعتی اصفهان خوش آمديد.

  انحراف به چپ وانت مهدی دوست داشتنی را از ما گرفت
اصفهان / واحد مرکزی خبر / اجتماعی برخورد 2 دستگاه خودرو در محور زرین شهر به باغ بهاران در استان اصفهان 2 کشته برجای گذاشت. رئیس پلیس راه استان اصفهان گفت : در این حادثه که براثر برخورد یک دستگاه خودروی ماکسیما با خودروی وانت روی داد ، 2 نفر هم مجروح شدند. جان باختگان سرنشین خودروی ماکسیما بودند. سرهنگ نیکبخت علت حادثه را انحراف به چپ وانت اعلام کرد.                                 
1390/09/19 در ساعت 00:14:56
پهلوان محمدعلي بخشايش اردستاني
  ياد ياران!
ساليان بسييييييار زيادي بود كه به اين سايت نيومده بودم يعني تقريبا از بعد از اون جشن فارغ التحصيلي!!! در واقع همه چيز از خاطرات بچه ها و كلا از دانشگاه صنعتي همه چيز يادم رفته بود و حتي اصلا يادم رفته بود كه اين سايت هم هست!!! خلاصه اينقدر درگير مشغوليات خودم و همچنين دوستان جديد و مححيط هاي جديد بود كه اصلا يادم رفته بود كه زماني دانشجوي دانشگاه صنعتي اصفهان بودم.
چند روز پيشا براي كاري مجبور شدم برم دانشگاه صنعتي و خلاصه از اونجا بود كه يكباره دلم هواي بچه هاي قديم را كردنمي دونم چرا ولي دلم بدجوري هواي بچه ها رو كرد.خيلي با خودم فكر كردم كه چطوري ميشه با بچه ها دوباره سلام عليكي كرد يا خبري ازشون گرفت كه يكباره ياد اين سايت افتادم ولي حتي اسم سايت را هم يادم رفته بود و با كلي گشت و گذار توي سايت گوگل سايتمون را پيداش كردم!!!تازه بعد از اينكه اسم سايتو پيدا كردم ايدي و پسوردم را هم فراموش كرده بودم!!! هر مدل ايدي و پسوردي كه از خودم به ياد داشتم را امتحان كردم ولي افاقه نكرد!!جوريكه خيال كردم نكنه اصلا هنوز عضو اين سايت نشدم!!! نكنه اصلا عضو سايت نبودم!!!خلاصه مجبور شدم مزاحم آقاي صدري بشم و اول از ايشون بپرسم كه قبلا عضو سايت بودم يا نه!!‌ و ايدي پسوردم را هم از ايشون بگيرم!!!
خب خوشحالم كه توي اين سايت اسم هاي آشنا مي بينم و خوشحالم كه هنوز جايي هست براي اينكه بتونم با همكلاسي هاي قديمي ارتباط داشته باشم.
راستي اين متن هاي خاطرات و تبريكات و غيره خييييييييلي طولانيه.نميشه به صورت خلاصه از هر نفر آخرين وضعيتش به اصطلاح يك جايي به روز بشه كه آدم بدونه هركي الان كجاست چيكار ميكنه و...؟؟ اگه اينجوري باشه آدم مجبور نيست اينهمه متن را بخونه و آخرش هم نفهمه كه چي به چيه!!!!!!                                 
1387/07/02 در ساعت 06:41:37
ليلا جعفري خوزاني
  خاموشي در صفر آباد
سال اول دانشگاه بود! همه توي خوابگاه هاي الغدير بوديم و اكثرا هم همديگه رو نمي شناختيم! يه شب (سر شب) من از خواب پريدم! همه جا تاريك بود! بچه ها توي اتاق داشتن توي تاريكي با هم حرف مي زدند: چي بود؟ بمب؟ نارنجك؟ ترقه؟ برق چرا رفت؟ فهميدم كه صداي عجيبي آمده بود و من با اون صدا از خواب بيدار شده بودم! معلوم شد صدا از تشكيلات برق خوابگاه بوده و برق ها هم به همون خاطر قطع شده بودند. بعد از چند دقيقه سرو صداهايي از راهروهاي خوابگاه و محوطه بين خوابگاه هاي الغدير بلند شد! فريادهايي از قبيل: .... ... فرحروزي مادر ....!!! يا آواز و غيره...
ما هم بيكار ننشستيم،‌ رفتيم و در بزم دوستان در تاريكي شركت كرديم! هنر حقير اون موقع خوندن آوازهاي حاج آقاي همتي (جلال)‌بود كه به نحو احسنت!!! انجام داديم! كم كم بساط آتش بازي هم راه افتاد! از تركيدن سيگارت و رها نمودن روزنامه مشتعل از پنجره هاي خوابگاه گرفته تا آتش زدن جعبه هاي اكبر صفري (سوپري الغدير) ... بنده خدا اكبر صفري هم در همين اثنا بود كه با ژيانش داشت مي اومد سمت خوابگاه! وقتي با اون صحنه ها روبرو شد، با يه فرمون ژيان رو سروته كرد و دررفت!!! آخه سال 78 بود و خيلي وقت از حوادث 18 تير نمي گذشت...
بگذريم!!! عده اي كه جعبه ها رو آتيش زده بودند شروع كردند دور آتيش رقص سرخ پوستي كردن!!! توي اون تاريكي قيافه هيچ كدومشون درست ديده نمي شد، ولي يك نفر با موهاي كوتاه فرفري، قد نسبتا بلند و لاغر اندام، با عينك گرد و لبخندهاي مليح خيلي راحت قابل شناسايي بود! همون طور كه من خيلي راحت اونو توي تاريكي شناختم،‌ همكارانش در بسيج هم اونو شناختن و فردا صبحش با اردنگي از بسيج انداختنش بيرون!!!‌ آره اون خدايار دوستار بود!!
خدايار عزيزم اميدوارم هرجا هستي موفق و سربلند باشي!!!                                 
1384/12/13 در ساعت 14:00:29
امير شاهرودي
  آخ... يادش به خير
پارسال از وقتي كه ترم تموم شد تا اخر مرداد عجب كيف و حالي داشت صنعتي.همه تو اردوي امادگي بودند.تيم تير اندازي هم كه تازه تشكيل شده بود باحضور سوران و مهدي اسعد و خسرو و بخشا.
تيم ما هم كه مث هميشه تو اوج امادگي بود....
بقيه هم بودند كه يادشون به خير.
كاش يه بار ديگه بشه دور هم جمع شيم.
                                 
1384/04/22 در ساعت 09:05:59
امير طياري دهبارز
  اردوی آمادگی !
یادش به خیر پار سال این وقتاتوی اردوی آمادگی بودیم و داشتیم اساسی میچریدیم و غیره.
البته یه سری مسایل فصلی هم وجود داشت که بماند.
( ... کوش )
خلاصه یادش به خیر ....چه روزایی بود                                 
1384/04/19 در ساعت 20:38:09
علي خاوران
  اینم خاطره
خاطره هر جا که می ری به یاد من باش
اون ور ابرا که می ری به یاد من باش                                 
1384/02/21 در ساعت 07:41:08
پهلوان محمدعلي بخشايش اردستاني
  عطف به ماجرای کفش!
عجب حکایتی بود این کفش امامی و علی، یادش بخیر
اون شب من فرهاد و اصغر تو اتاق بودیم که سعید زنگ زد
فرهاد که اینقدر ناراحت شد که داشت سکته می کرد اصغر مرده در مرام هم از اون بدتر من هرچی می گفتم بابا، هرکی خربزه می خوره پایه لرزش هم بایس بشینه مگه به خرجشون می رفت. ناگفته نماند خودم هم ته دل نگران بودم ولی باور کنید بیشتر برای فرهاد می ترسیدم.
خلاصه ساعت 2 صبح تاکسی تلفنی گرفتیم رفتیم خونه اصفهان، خونه سعید.
دیدیم که بله، علی و امام با فراغ خاطر خوابند اونم چه خوابی، هر چه داد و بی داد کردیم بیدار نشدن از اون جایی که کسی رو که خواب باشه می شه بیدار کرد و اونی که خودش رو به خواب زده نمیشه، کم کم داشتیم به این نقشه شیطانی پی می بردیم که سعید اعتراف کرد و چشمتون روز بد نبینه...
فقط علی بهرامی جون سالم به در برد.
خلاصه ماجرای اون شب هم یکی از دلایلی بود که ........                                 
1383/09/15 در ساعت 17:59:46
مهدي صدري
  كفش خريدنو هزار دردسر
يادش بخير استاد و امامي رفته بودن اصفهان كفش بخرن برگشتني ساعت 11 شب اومدن خونه ما .علي بهرامي هم خونه ما بود هنوز امامي لباسشو عوض نكرده بود كه ... امان از فكر پليد يه نقشه ريختيم كه يه كم بجه ها رو اذيت كنيم نقشه از اين قرار بود كه امامي و علي از اصفهان به من زنگ مي زنن مي گن كه مارو گرفتن.
منو علي و امامي رفتيم سر خيابون يه كيوسك تلفن پيدا كرديمو آقا ما هر چي زنگ زديم به خوابگاه كه به بچه ها بگيم اين بنده خداها رو گرفتن فايده نداشت كسي گوشي رو بر نمي داشت خلاصه با هزار دردسر موبايل حسين رحماني رو گرفتيم گفتيم برو به چه هاي 229 بگو كه بيان پاي تلفون. زنگ زديمو فرهاد گوشي رو بر داشت گفتيم آقا جريان از اين قراره فرهاد كه حسابي دستپاچه شده بود گفت حالا كجا هستن گفتم كه نمي دونم مي گن كه هر چي زنگ مي زنيم خوابگاه كسي گوشي رو بر نمي داره منتظر باشيد الان زنگ مي زنن خلاصه سرتونو درد نيارم من از تو كيوسك در مي اومدن علي مي رفت علي در مي اومد امامي مي رفت از اون يه كيوسك هفت هشت بار زنگ زديم قرار شد كه من برم سدعلي خان هر جور شده درشون بيارم بجه ها هم از خوابگاه بيان خونه ما كه اگه مشكلي پيش اومد دست به كار شن بر گشتيم خونه تلفون خونه زنگ زد علي بهرامي گوشي رو برداشتو گفت سعيد رفته دنبال بچه ها قطع كه كرد من زنگ زدم خوابگاه گفتم كه آقااينا رو ول نمي كنن سند موبايل هم قبول نمي كنن چي كار كنم اما شما بياين خونه من هر جوري شده اينا رو در مي آرم خلاصه سرتونو درد نيارم بچه ها رو هر جور شده ساعت 2 نصف شب كشونديم خانه اصفهان خونه كه رسيدن بچه ها تو اتاق خودشونو زده بودن به خواب ما هم گفتيم يا رو افسره كرمانشاهي از آب در اومدو بلاخره در آورديمشون .... فرهاد اون موقع اعصاب درست حسابي نداشت اعصابش به هم ريخته بود يه وضعي داشت بالاخره جريانو براشون تعريف كرديم بيچاره امامي و علي و من ... اون شب چي كشيديم از دست اينا حسابي ما رو خيس كردن از همون شب بود كه .......                                 
1383/09/14 در ساعت 15:16:53
سعيد مرادي
  صندلی ، پل دانشکده ، من ، حقانی!

هر کس تونست ارتباط بین این سه عنصر را بگه!:

صندلی ، پل دانشکده ، من ، حقانی ...

حتما با خودتون می گید که اینها که 4تاست!... خوب خودمو داخل عناصر حساب نکردم !

امروز مهدی حقانی را در دانشکده دیدم. اول نشناختمش!.. (گویا بدون سابقه هم نبوده)

یاد اون روز به خیر که من و مهدی حقانی یک صندلی چوبی رو از بالای پل دانشکده انداختیم پایین و خرد خاکشیر شد!..

قرار بود محموتی هم آب سرد کن را بندازد پایین!

                                 
1383/09/09 در ساعت 16:11:41
مهدی اديبی سده
  وای سوختم.
نمی تونم چطور بگم ولی جالبه.
بچه ها من امشب به همراه چند تا از دوستام رفته بوديم بيرون البته حسين نژاد و طياری هم بودن.
افطاری رو قرار بود بيرون بخوريم واسه همين هم رفتيم کجا ميدون امام يا ميدون شاه.
خلاصه سر سفره نشستيم من خواستم با نمک روزمو باز کنم يه قاشق برداشتم که نمک بخورم چشمتون روز بد نبينه آقا نمک کجا و فلفل کجا.... حسابی سوختم.
بعد هم خواستم کم نيارم ولی گفتم بچه ها اگه ميشه اون ماستو به من بدين نمکش فلفل بود.                                 
1383/08/18 در ساعت 22:43:26
پهلوان محمدعلي بخشايش اردستاني
  ماه مبارک

سلام.من هر وقت که خواستم یه خاطره بنویسم تمامیه خاطره هام یادم میرفت.اما حالا به برکت ماه مبارک من یکی از خاطراتم رو که مربوط میشه به رمضان پارسال میگم.اون ماه من نیت کرده بودم که هر 30 روز ماه رمضون رو روزه نگیرم حالا من تنها نبودم و خیلی از دوستان هم بودند که چنین نیتی کرده بودند(نمیگم  کیا!) .به هر حال ساعت 12 تا 1 پاتق 10 تا از روزه خوارا اتاق 116 میشد و بنی و حسن ومن و حسین و ادیبی و ....... همه سر و کلمون پیدا میشد.

بعضی وقتا یه عده هم میومدند که اصلا با کسی رفیق نبودند و یه مکان پیدا کرده بودند واسه روزه خوری واتاق به قول دکتر سلطانی شده بود کافه حاج علی.

ابی  هم سحری رو همیشه برامون میگرفت و  کار ما شده بود گرم کردن غذا با اون هیتر   کذایی .تازه اینا  که هیچی منو حسین و ادیبی هر روز صبح که کلاس داشتیم نفری یه ادامس بر میداشتیم میرفتیم پشت سره لوسیمی و دوستاش و چلیپس چلوپس میجویدیم.اعصاب اینا رو هم خراب میکردیم.به هر حال از ماه مبارک پارسال بنده  زیاد فیض بردم.شما چطور!؟

                                 
1383/08/13 در ساعت 13:05:10
امير طياري دهبارز
  اردوی شیراز یادتونه

اگه اردوی شیراز (بهار 80) بودید می دونید که تمام لحظه هاش خاطره بود.

ولی یادمه شب اولی که اونجا ساکن شدیم تا صبح نشستیم و شلم بازی می کردیم که دم دمای صبح علی امام گفت باید بریم برای صبحانه بچه ها نون بخریم.

یادمه با 8 نفر از بچه ها که تا صبح پایه بیداری بودند رفتیم که نون بگیریم یعنی 9 نفر همه با شلوار ورزشی و بعضی هم با پیژامه!!!

حالا تو راهی که رفتیم و برگشتیم چه کارایی کردیم و نکردیم که بماند.

آقا ما تو این بلوار 1 ساعت شاید بیشتر همین جوری قدم زدیم تا رسیدیم به یه نونوایی و نونا را گرفتیم که بر گردیم دیگه هوا روشن شده بود همه هم گرسنه بودیم که رسیدیم به یه آش فروشی.

ته جیبامونا خالی کردیم و یه چندتایی آش گرفتیم و 9 نفری با نون خوردیم ، حالا تصور کنید 9 تا جوون با شلوار ورزشی و پیژامه کنار خیابون خیلی راحت نشستن و دارن آش می خورن ، آفتاب هم زده بود و جماعت داشتند می رفتند سر کارشون و با نگاههای عجیبی ما را نگاه می کردند.

خلاصه شکما که سیر شد خواستیم بریم طرف اقامتگاه که دیدیم بابا خیلی ضایع است همه دارن ما را به هم نشون میدن و میخندند خلاصه باز دست کردیم ته جیبامون و یک 100 تومنی پول رایج مملکت از ته جیب یکی از بچه ها اومد بیرون.

خلاصه سرتونو درد نیارم یه راننده باحال شیرازی جلو پای ما ترمز کرد و حاضر شد ما 9 نفر رو با 100 تومن پول رایج مملکت ببره دم اقامتگاه ، خلاصه 6 نفر عقب و 3 نفر جلو به اتفاق آقای راننده جمعا 10 نفر ریختیم تو ماشین اون بنده خدا و رسیدیم دم اقامتگاه دیدیم همون بغل مجتمع 1 نونوایی بود!!!!!!

                                 
1383/08/12 در ساعت 16:00:53
مهدي اسعدساماني
  افطاري
يادش به خير افطاري هاي برق ....كلي زحمت مي كشيديم يه نفر هم همش دستور مي داد.اون افطاري يادتونه كه شكرها گم شد و شفيعي بيچاره جريمه شد.....<br>
آخراي افطاري هم كه يادتونه...خانوما همه دو در مي كردن و ما مي مونديم با يه عالم ظرف كه بايد شسته مي شد و مجتمع كه بايد تميز مي شد.يادش به خير......<br>
بار آخري يادتونه كه رفته بوديم دستشويي نساجي (البته گلاب به روتون) و ظرفا رو شستيم؟؟بنيامين هم بود..يادتونه؟؟؟؟!!!!!                                 
1383/08/10 در ساعت 09:06:21
علي خاوران
  اسپانسر خاموت ساز!

يادش بخير، يکی از بزرگترين مشکلات جشن فارغ التحصیلی مشکل مالی بود و ما به هر دری می زدیم که اسپانسر گیربیاریم.

حسن ناصری مسوول پیداکردن اسپانسر بود و به دوستاش گفته بود که ما اسپانسر می خواییم و حاضریم هر کاری برای اسپانسرها بکنیم.

یکی از آدرسهایی که به ما داده بودند آدرس یه شرکت خاموت سازی بود که من و حسن قرار بود بریم باهاشون صحبت کنیم.

من تا اون موقع اسم خاموت رو نشنیده بودم و فکر می کردم حتما یه چیزی تو مایه های برق باید باشه که طرف می خواد اسپانسر ما بشه.

خلاصه بعد از کلی گشتن رفتیم کارگاه خاموت سازی، اونجا دستگاه های عجیب غریبی بود که شبیه ترانس های برق قدرت بودن.

مهندسی که مسوول اونجا بود به ما گفت که شنیده ما هر کاری می تونیم انجام بدیم و به ما گفت که یه فیلم تبلیغاتی برای محصولاتشون می خواد!!!

ما گفتیم که می تونیم براتون تو جشن تبلیغ کنیم، اونجا فارغ التحصیلان رشته برق و کامپيوتر و اعضای هیات علمی دانشگاه و خانوادهاشون هستند.

آقای مهندس در جواب گفتند:

"محصولات ما بدرد رشته شما نمی خوره، البته اگه مهندس بودید! شاید این کار رو می کردیم"

بعدش فهمیدیم که خاموت دستگاه خم کردن میله گرد برای ساختمان سازیه!

                                 
1383/08/08 در ساعت 01:52:07
مهدي صدري
  یک خاطره!.. یک زندگی و دوزندگی کفشدوزک!
من خاطرات بسیاری از دوستان بسیارتری که در این خراب شده داشتم دارم!..
خاطراتی که هر کدامشون (Kodoomesho0m) قسمتی از زندگی من شدن!...
خاطراتی که به سختی میتونم یکی از اونارو گزینش کنم!... چون بیشترشون را فراموش کردم! اما خاطره ای رو که ایتجا به یاد دارم ماله اون شبی بود که تنهایی رفتم جنگل و بعدش هم رفتم کوه! ..
جاتون خالی بود و گلاب به روتون همونجا کثافت کاری هم کردم!... اما جدی ...
یک بار با امیر زیر باران شدید پارسال رفتیم کوه و در مه شدید گیر کردیم!.. اما با مشقتهای فراوان قله را فتح کردیم!
بهدش هم وقتی رسیدیم پایین پاسی از شب گذشته بود و آسمان هنوز می گریست!.. ای ول بابا شاعر! ...                                 
1383/07/06
مهدی اديبی سده
  خاطره
والله خدمت امیرخان شاهرودی(شمیر) عزیز سلام می کنم .
بازم عروسیتو هم به خودت هم به خانم بهرامی تبریک می گم .
نمی دونم چطوری میشه اون شبو تعریف کرد ادامش فقط ضایع شدن ما بود و بس.
ولی امیر جوون نمی دونم یادت هست یا نه یادم می اد سر یکی از کلاسا بودیم نمی دونم چی بود ولی قبل از عید بود و ما ترم 4 بودیم .
خلاصه من برای امیر یه کاریکاتور کشیدم و نوشتم مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک .. خلاصه اونو دارم به امیر و گذشت.
سال بعد درست قبل از عید بود که دیدم شاهرئدی همون هدیه قبلی منو بهم داد به عنوان عیدی .
هنوزم توی اساسام نگهش داشتم و یکی از بهترین عیدیهاییه که تا حالا گرفتم...                                  
1383/06/08
محمدعلي بخشايش اردستاني
  فلفل
از اونجا که فقط علی اقای بخشایش این دور و ور ها پیداش می شه یه خاطره از ایشون رو می نویسم.
مال اون زمان هاست که ما توی 101 پاتوق دار بودیم و ملت هم هر کدومشون بسته به کاری که با ما داشتن سر ساعت خاصی به پاتوق می اومدن.
علی اقای بخشایش هم طرفهای ساعت 8 شب پیداش می شد چون اغلب از خوردن غذای خودش سیر نمی شد می اومد اونجا تا پرس دوم رو به شیوه دو در بخوره.
اون شب شام ماکارونی بود و از قرار معلوم علی هم همچین سیر نشده بود... شام هم برای خودمون کم بود لذا پس از کشیدن غذا چیزی ته قابلمه نموند... ولی علی نا امید نشده بود و هر از چند گاهی به بشقاب ملت ناخنک می زد... من هم که متوجه این موضوع شده بودم نامردی نکردم... 1 قاشق غذا خوری پر از سس فلفل (سس بخور و بدو ی سابق)(که 1 قاشق چای خوریش 1 قابلمه غذا رو بشدت تند می کنه) رو با ماکارونی پوشوندم که انگار 1 قاشق پر از ماکارونیه و قاشق پر رو توی بشقاب رها کردم و رفتم سراغ سزار(کامییوترم)... علی اقا هم که رگ تیز بازیش عود کرده بود سریع پرید و محتویات اون قاشق رو رفت بالا... و با خنده ملیحی به من حالی کرد که غذات رو دو در کردم اما 3 ثانیه بعد علی سیاه شد علی کبود... و شیرجه زد طرف شیر آب... ما 101 و 301 ی ها که 1 شب تمام بهش خندیدیم.
از علی می خوام ادامه ماجرا رو خودش تعریف کنه...                                 
1383/06/05
امير شاهرودي
  خيس کردن استاد راهنما!
خاطره من مربوط میشه به یه روز...
اون روزی که شریفی پورو خیس کردم.
نمی دونم یکشنبه بود یا سه شنبه . خیلی با حال بود من و محمود اومدیم دانشکده . با دو تا پارچ اب.
من رفتم اصغر ارانو خیس کنم یهویی ریخت روی شریفی پور .. بعضی هاتوون بودین جای اونایی هم که نبودن خالی درسته سه چهار ترم اسمبلی داشتم ولی حال داد یعنی چسبید.
من استاد راهنما رو خیس کرده بودم .
چه ... هستم من                                  
1383/04/06
محمدعلي بخشايش اردستاني
  من و اون
ْسالها دل طلب جام جم از ما می کرد. آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود ... خبر از گمشدگان لب دریا می کرد.
و اما ..
آن یار کزو گشت سر دار بلند..
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد                                 
1383/04/03
محمدعلي بخشايش اردستاني

تعداد رکوردها : 19